چند روز پيش، آخر وقت داشتم كم كم وسايلم رو جمع و جور مي كردم برم خونه كه بابا اومد، مي گفت اين دور و بر كار داشته، حالا اومده اگه كار من تموم شده با هم بريم. كلي ذوق كردم كه آخ جون يه بار بدون اين كه بگم بالاخره يكي يادش اومد من خسته ميشم و اومده دنبالم!، ولي از پاساژ كه رفتيم بيرون ديدم از ماشين خبري نيست و آقاي پدر پياده تشريف دارن!!؟!
قرار شد با تاكسي بريم، به ايستگاه تاكسي كه رسيديم اونقدر شلوغ بود كه بايد يه دو سه ساعتي منتظر ميشديم و پدر فرمودند هوا خوبه پياده بريم؟ منم با اينكه خيلي خسته بودم ولي گفتم بريم!
انگار ماه و خورشيد و فلك در كار بودن كه من و بابا پياده تشريف ببريم!؟!!![]()
تو راه وقتي كنار بابا راه مي رفتم خستگي يادم رفته بود و سعي مي كردم يادم بياد آخرين باري كه تو خيابوناي اين شهر كنارش راه رفتم كي بوده!!؟!!
ولي هرچي فكر كردم يادم نيومد! واقعاً نمي دونستم چند وقته با بابام كنار هم راه نرفتيم؟؟! با مامان زياد بيرون ميرم ولي با بابا... ![]()
تمام مدت تو مسير به گذشته فكر مي كردم به روزايي كه سعي مي كردم قدم هام رو تندتر بردارم تا ازش عقب نمونم ! يا روزاي دورتر كه بعضي وقتا بهونه مي گرفتم و بابا مي دونست اما بغلم مي كرد!!![]()
![]()
...
حس عجيبي بود ... يه جورايي داشتم ذوق مرگ ميشدم و از طرفي دلم ميخواست گريه كنم؟؟!!
؟!! ... باورم نميشه چقدر دلم واسه اين لحظه ها تنگ شده بود! ... يه ذره كه به خيال خودم بزرگتر شده بودم اونقدر درگير كار و درس و دانشگاه و بيرون رفتن با دوستام بودم كه اين چيزا يادم رفته بود!؟! ... چقدر قشنگ بود حسِ بودن بابا كنارم ... خدايا اين لحظههاي ساده اما قشنگ رو هيچوقت از من دريغ نكن...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خدايا مرسي ... چقدر چيزاي خوب تو زندگيمون زياده ولي ما بي توجه و ساده از كنارش رد ميشيم !!....