من در این نقطه دور ،
در بلاتکلیفی !
در کش و قوس حیاتی جانکاه ،
به افق چشم بدوزم تا کی ؟
بی جهت منتظر معجزه ام ،
بی ثمر دیده بر این راه کبود ،
می دود در پی تو ...
سالها آمد و رفت ، بارها من دیدم
کوچ مرغان غزلخوان چمن
سفر چلچله ها ...
کوچ برف از دل کهسار بلند
کوچ هر فصلی را
لیک یاد تو ز دل ، کوچ نکرد
ای سراپا همه ناز
رفتنت را به خدا آمدنی نیست دگر
تو نخواهی آمد
بی جهت منتظر معجزه ام
بی ثمر دیده بر این راه کبود