بدجوري بهش دل بسته بود اونقدر كه حاضر بود هر كاري كنه واسه داشتنش، واسه با هم بودنشون. قرار بود با هم باشن واسه هميشه .... اما يه روز همه چيز به هم ريخت كاخ آرزوهاش خراب شد ... دخترك ديگه نميخواست باهم باشن، پسرك هر كاري ميكرد تا بدست بياردش ولي نشد! دخترك از آدماي جديد از آينده جديد مي گفت .... همه چيز به خاطر موقعيت، شغل، تحصيلات و پول بود!!؟؟!!!! كه اون نداشت ... دخترك به همين سادگي زير تمام حرفاش زد و از تمام اون دلبستگيها گذشت و رفت .....
o o o
2 سال بعد ...
o o o
بدجوري دلبسته بود اونقدر كه حاضر بود بخاطرش هر كاري كنه، ازش خواسته بود بهش اعتماد كنه و اون باور كرده بود. قرار بود چند ماه بعد .... اما پسرك دانشگاه قبول شد... اين براش يعني موقعيت جديد آينده جديد و.... دخترك بهش گفته بود ميري همه چيز يادت ميره!!! گفته بود بي جنبه نيستم!!! يادم نميره .... يه هفته از رفتنش نگذشته بود كه براي دخترك از همكلاسيهاش تعريف ميكرد از اين كه يه خواهر پيدا كرده اينجوريه اونجوريه!!! دخترك فهميده بود كه داره يه اتفاقايي مي افته ولي ... آخر همون ترم كه رسيد يه روز فهميد پسرك با همكلاسيش، هموني كه ميگفت مثل خواهرمه، ازدواج كرده!!!!!؟؟؟؟؟ !!!!! همه چيز به خاطر موقعيت، جنبه ، پول و... بود!!!!! پسرك به همين سادگي زير تمام حرفاش زد و گذشت و رفت .....
تا اطلاع ثانوی هرگونه تصمیم گیری ممنوع!!!!
فعلا می خوام بمونم! دلبستگی هام اینجا بیشتره...

گاهي چقدر تصميم گرفتن سخته... اين روزا بدجوري گير كردم بين موندن و .... دارم سعي مي كنم خوب فكر كنم و درست تصميم بگيرم اما مي ترسم از تصميم گيري ... از اين كه نكنه اشتباه كنم... نكنه اونجوري نباشه كه فكر مي كنم ... نكنه اونجوري نشه كه فكر مي كنم ... مي ترسم از اين كه يه روزي به اين نتيجه برسم كه اين يه فرار بود از واقعيت هاي اطرافم ... نمی دونم ... دعا كنين بتونم درست تصميم بگيرم ... خدايا كمكم كن تو اين برزخ ...
یه طرف منم با کلی دلبستگی هام ... یه طرف خیلی چیزای متفاوت که میشه داشته باشم....
چند روز پيش، آخر وقت داشتم كم كم وسايلم رو جمع و جور مي كردم برم خونه كه بابا اومد، مي گفت اين دور و بر كار داشته، حالا اومده اگه كار من تموم شده با هم بريم. كلي ذوق كردم كه آخ جون يه بار بدون اين كه بگم بالاخره يكي يادش اومد من خسته ميشم و اومده دنبالم!، ولي از پاساژ كه رفتيم بيرون ديدم از ماشين خبري نيست و آقاي پدر پياده تشريف دارن!!؟!
قرار شد با تاكسي بريم، به ايستگاه تاكسي كه رسيديم اونقدر شلوغ بود كه بايد يه دو سه ساعتي منتظر ميشديم و پدر فرمودند هوا خوبه پياده بريم؟ منم با اينكه خيلي خسته بودم ولي گفتم بريم!
انگار ماه و خورشيد و فلك در كار بودن كه من و بابا پياده تشريف ببريم!؟!!![]()
تو راه وقتي كنار بابا راه مي رفتم خستگي يادم رفته بود و سعي مي كردم يادم بياد آخرين باري كه تو خيابوناي اين شهر كنارش راه رفتم كي بوده!!؟!!
ولي هرچي فكر كردم يادم نيومد! واقعاً نمي دونستم چند وقته با بابام كنار هم راه نرفتيم؟؟! با مامان زياد بيرون ميرم ولي با بابا... ![]()
تمام مدت تو مسير به گذشته فكر مي كردم به روزايي كه سعي مي كردم قدم هام رو تندتر بردارم تا ازش عقب نمونم ! يا روزاي دورتر كه بعضي وقتا بهونه مي گرفتم و بابا مي دونست اما بغلم مي كرد!!![]()
![]()
...
حس عجيبي بود ... يه جورايي داشتم ذوق مرگ ميشدم و از طرفي دلم ميخواست گريه كنم؟؟!!
؟!! ... باورم نميشه چقدر دلم واسه اين لحظه ها تنگ شده بود! ... يه ذره كه به خيال خودم بزرگتر شده بودم اونقدر درگير كار و درس و دانشگاه و بيرون رفتن با دوستام بودم كه اين چيزا يادم رفته بود!؟! ... چقدر قشنگ بود حسِ بودن بابا كنارم ... خدايا اين لحظههاي ساده اما قشنگ رو هيچوقت از من دريغ نكن...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خدايا مرسي ... چقدر چيزاي خوب تو زندگيمون زياده ولي ما بي توجه و ساده از كنارش رد ميشيم !!....
اين روزها دلم مي خواهد با تو بگويم
از روزهايي كه نبودي
از لحظههايي كه نديدي
از حرفهايي كه نشنيدي
اين روزها ميخواهم با تو بگويم
از رفتارهاي عادي
از روزهاي ساكت و آرام
از ثانيههاي خسته
از غصههاي بيشمار
از لبخندهاي تلخ و خنده هاي دروغين
از تمام چيزهايي كه فرصتي نبود يا ندادي براي گفتنش
اما...
تو باز هم نيستي
مثل تمام روزهايي كه نبودي
نبودنهاي تكراري
... و لحظههاي من سكوت ميكنند
تلخ تر از هميشه.

فراموشی رو تمرين كن...
شاد باش حتي اگه شده به ظاهر!!
لبخند به لب داشته باش در اوج نگرانيها و ناراحتيها!!
شايد نباشي، ولي طوري رفتار كن كه بقيه فكر كنن خوشبختي!!
شايد روزي واقعاً همين ها باشه!... شادي، خنده، خوشبختی.فراموشی... شايد تونستي دنيا رو از رو ببري!!!