
من پذيرفتم شكست خويش را
پندهاي قلب دور انديش را
من پذيرفتم كه عشق افسانه است
اين دل درد آشنا ديوانه است
مي روم شايد فراموشت كنم
با فراموشي هم آغوشت كنم
مي روم از رفتن من شاد باش
از عذاب ديدنم آزاد باش
گر چه تو تنها تر از من مي روي
آرزو دارم ولي عاشق شوي
آرزو دارم بفهمي درد را
تلخي برخوردهاي سرد را ...
و اگر آدم هم مثل من آدم بود
و دلش ني لبكي بود حزين
مي سراييد به اندازه يك حنجره در گوش زمان
قطعه شعري از عشق
كه همين عشق سرآغاز من و عالم بود
قبل از اين بود جهان يكه و در تنهايي
ظلماتي كه يقين ماتم بود
پس جهان بي من
يا من بي عالم
بود چيزي كه در آن چيز وجودي كم بود
و تويي جان جهان
نيز منم كالبدي
ارزشي بود اگر
بودن ما
با هم بود
(محمد بهزاد اخگر دوست)