تبليغاتX
گریه کن دلت سبک شه...

کوله بارسفرت رفت و نگاهم را برد

نه تو ديگر هستي ،

نه نگاهي که در آن دلخوشي ام سبز شود

سايه مي داند ،

که به دنبال نگاهت

همچو ابر سر گردانم

هيچ کس گمشده ام را نشناخت.

تابش رايحه اي 

خبر آورد کسي در راه است   

چشمي از درد دلم آگاه است  ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/08/18ساعت 11:55 PM  توسط زهره  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/08/08ساعت 11:45 PM  توسط زهره  | 

 

لحظه ای با من باش

که اگر لحظه ای آزرده شود چشمانت

تو بدانی  شاید که حقیقت اینجاست

لحظه ای طو فان باش

که تو ویران کنی این دهکده خفت را

تا که بر پا داری قصری از عزت را

لحظه ای آتش باش

که تو گرما بخشی این تن منجمد

مانده از آن قافله را

لحظه ای باران باش

که بشویی از من

این همه شک و گمان بد را

تو که آدم هستی و در آن شکی نیست

لحظه ای انسان باش

که بدانی بودن

که بدانی ماندن چقدر دشوار است

لحظه ای با من باش

تا بدانی که سر ثانیه ها

با تو من می مانم

در کتاب  هستی

من نه یکبار نه صد بار

که بی مرزتو را می خوانم

لحظه ای با من باش ...

 

 این شعر سروده یکی از دوستانم آقای مجید قاسم زاده است من که خیلی از این شعر خوشم

 میاد .امیدوارم شما هم خوشتون بیاد.

وبلاگ ایشون هم ساحل باراني هستش.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/08/01ساعت 12:43 PM  توسط زهره  |