هر وقت دلتنگ ميشم اينجا بهترين كنج خلوته واسه بودن و نوشتن ...
با تمبر می چسبم به تو به نامه هایم
به انتظار پستچی در صندوق پست
دیگر نپرس از حال و روز چشم هایم
وقتی دلیل گریه هایم رفتن توست
گم می شدم در نامه های بی نشانی
اسم فرستنده مرا از یاد می برد
چشم حسود پنجره ها باز می شد
هر چه برایت می نوشتم باد می برد
نا خوانده ام در دستخط بچگی هات
که مخفیانه نامه می دادی برایم
در جمله هایی که به دوری ختم می شد
در نقطه چین هایی شبیه اشک هایم
تو می روی و خواب هایم مثل گنجشک
پر می کشند از چشم های خیس و دلخور
من را احاطه می کند این شهر متروک
در مشت های مرده اش آجر به آجر
باید به دستت می رسیدم...دیر یا زود
این زندگی را توی پاکت می گذارم
تا می زنم خود را میان نامه هایم
تا می کنم با دوری ات...با انتظارم!
كاش از بچگي به همه ما ياد ميدادن حتي وقتي زور بالا سرمون نيست آدم باشيم. كاش ياد مي گرفتيم هميشه نبايد همرنگ جماعت شد گاهي همين همرنگي رسوايي مياره.
با هر بهانه و هوسي عاشقت شده است
فرقي نمي كند چه كسي عاشقت شده است
چيزي از ماه بودن تو كم نمي شود
گيرم كه بركه اي نفسي عاشقت شده است
اي سيب سرخ غلت زنان در مسير رود
يك شهر تا به من برسي عاشقت شده است
پر مي كشي و واي به حال پرنده اي
كز پشت ميله قفسي عاشقت شده است
آيينه اي و آه كه هرگز براي تو
فرقي نمي كند چه كسي عاشقت شده است
خیلی وقته دلم تنگ شده واسه اینجا دلم میخواد آپ کنم ولی نمیشه اونقدر ذهنم پر شده از موضوعات مختلف که نمی دونستم کدوم رو بنویسم.
چند وقته پیش یه جا خوندم واسه ما ایرانیا وبلاگ نویسی تبدیل شده به نوشتن خاطرات روزمره. این مطلب تکراری رو همه ما تو موقعیت های مختلف خوندیم، شنیدیم و دیدم، و همه میدونیم نوشتن خاطرات روزمره یا حرفای تنهایی تو این محیط مجازی شاید همش بخاطر تنهایی آدما باشه و این درد مشترک همه ماست دردی که از هر طرف بخونی درده!
خیلی از ما اینجا می نویسیم چون نمی خوایم یا نمی تونیم حرفایی که اینجا میگیم رو به کسی بگیم واسه همون اینجا با خودمون درد دل میکنیم چون آخر نتونستن و نخواستن یه چیزه نگفتن! ولی آدما نیاز دارن به همصحبتی.
منم تا حالا خیلی از وبلاگ ها رفتم که فقط به قول بعضیا دفتر خاطرات بوده ولی از همونا هم میشه چیزای زیادی یاد گرفت تو خط به خط بعضی از اونا میشه حس مشترک پیدا کرد، میشه نگاه نو دید، میشه یاد گرفت میشه فهمید و میشه با یه کامنت گذاشتن ساده همدردی کرد!
شادیامونو میاریم اینجا تا بقیه هم بدونن که گاهی چقدر ساده میشه شاد بود و خندید! وگریه هامونو گذاشتیم واسه اینجا تا سبک شیم تا بتونیم بیرون از اینجا بخندیم رو پا باشیم و سرحال !
همیشه که نمیشه از چیزای سخت درس گرفت، از چیزای به ظاهر ساده و بی ربط هم میشه کلی چیز یاد گرفت فقط باید خوب ببینی!

یک سال پیش آخرای بهمن یا اولای اسفند، دقیق یادم نیست، رفته بودم مشهد ... یه موضوعی اون روزا خیلی ذهنم رو درگیر کرده بود خیلی... همونجا به امام رضا گفتم چیزی که من می خوام احساسی که من دارم رو می دونی، ولی این موضوع رو جوری ختم کن که به صلاحم باشه حتی اگه خلاف اینی که من می خوام بشه!!![]()
دقیقاً روز بعد که از مشهد برگشتم شهر خودمون یه جورایی جواب گرفتم جوابی که اصلا دلم نمی خواست چیزی که اصلا توقعش رو نداشتم یا بهتره بگم توقعش رو داشتم و نه اینجوری !! به نظرم باید یه طور دیگه اتفاق می افتاد و این مدلش بی انصافی بود خیلی ... چند روز بعد دوباره به قول مامانم قسمت شد رفتم مشهد !! اینبار وقتی رفتم حرم نشستم و گریه کردم گفتم چرا آخه اینطوری شد!؟! گفتم من خواستم هر چی به صلاحم هست بشه ولی نمی دونستم اینطوری میشه این بی انصافیه!!!!! و... ولی بازم ازش خواستم کمک کنه حکمتش رو درک کنم، کمک کنه با موضوع راحت کنار بیام ، بتونم عاقلانه رفتار کنم و... خلاصه گذشت و گذشت ... واقعا هم با موضوع راحت کنار اومدم اونقدر که گاهی خودم هم شک می کردم به همه چیزایی که قبلا فکر می کردم !؟ گاهی یادآوری موضوع بی اختیار اشک رو مهمون چشمام می کرد و... ولی در کل همیشه یه چرای بزرگ تو ذهنم بود اینکه چرا اینجوری؟ چرا بدون هیچ پیش زمینه ای اون اتفاق افتاد؟!! ... این روزا دیگه حتی رسیدن به جواب هم واسم کمرنگ شده بود ولی خیلی اتفاقی به یه جوابی رسیدم که تو این مدت به هر جوابی فکر کرده بودم جز این!!!!؟؟؟ نمی دونم شاید نیاز داشتم به این فرصت تا برسم به این جواب!؟ به هر حال حالا دیگه دونستن اون جواب هیچ فرقی تو اصل موضوع نداره هیچی فقط ... نمی دونم...
امروز تولدمه
خوشم نیومد از مطلبم حذفش کردم!!![]()
راستي امسال چندتا از كادوهاي تولدم از طرف كساني بود كه اصلاً حتي فكرشو هم نمي كردم! حسابي غافلگيرم كردن از همشون ممنونم خيلي. بخصوص از «يك دوست»
این روزا یه چیزایی! بهونه ای شد واسه این که فکر کنم ببینم بعد از این همه سال خوشبختم یا نه؟!
....
فکر که می کنم می بینم دور و برم پره از آدمایی که دوستم دارن و بهم محبت می کنن و باهام مهربونن بدون اینکه ازم چیزی بخوان بدون اینکه انتظاری داشته باشن از من! و هستن کسایی که اگه محبتی می کنن در عوض انتظارایی دارن!!
دور و برم پره از آدمایی که می تونم بهشون لبخند بزنم و باهاشون مهربون باشم! آدمایی که می تونم دوستشون داشته باشم!! می تونم با دیدنشون خوشحال باشم! آدمایی که می تونم حس کنم وقتی لبخند رو لبام نمی بینن نگرانی تو چشماشون موج می زنه!
آدمایی که خوشحالم از بودنشون! آدمایی که در حقم خوبی می کنن هرچند باهاشون خوب رفتار نمی کنم گاهی!!!
، هستن اونایی که خوشحالم از خوش بودنشون از خوشبختیشون، کسی نیست که ازش متنفر باشم!! و هستن کسایی که از من خوششون نمیاد!!
ولی شاید کم باشن یا شایدم بقیه زیادن که اینا کمرنگ شدن!!؟!!
گاهی عصبانی میشم!! یه وقتایی هم پرم از غصه، پرم از دلتنگی، پرم از گلایه و شکایت از این زندگی، خسته ام از خیلی اتفاقایی که می افته از چیزایی که می خوام با همه وجود، ولی نمیشه!! و یه وقتایی، شایدم بیشتر وقتا! خوشحالم! با یه اتفاق کوچیک پر میشم از شادی و نشاط، لبخند می زنم و راضی ام!!!
می دونم شاید همین فردا با یه اتفاق دوباره بیام و بنالم از این زندگی و بگم خدایا چرا من!؟ چرا باید اینجوری بشه؟ چرا شد؟ چرا نشد؟و هزار جور گله و شکایت دیگه!!
اما، شاید اینا هم واسه اینه که یادم بمونه آدمم!!!! حس کنم با بقیه فرقی ندارم!!! و یه آدمم که گاهی خسته میشه از همه چیز از همه کس!! و اینا فقط واسه همون چند لحظه ایه که عصبانی ام!! دوباره یادم میره، خیلی زود!!! و لبخند می زنم!
روزایی هست که به قول خودم می افتم رو دور بدشانسی!! گند می زنم به همه کارام!! خرابکاری زیاد می کنم! بدجنس میشم!؟! دیگران رو ناراحت می کنم خواسته یا ناخواسته!! روزایی هم هست که کارم درسته!!! خوش شانسم خیلی!!!!! مهربونم!!
سعی می کنم با همه خوب باشم! سعی می کنم آدم باشم!! شاکر باشم!!!
چیزایی زیادی هستن که به چشم میان و ندارم!! و چیزای زیادتری هستن که به چشم نمیان ولی دارم!! و ته همه این احساسای ضد و نقیض! وقتی کمی با خودم منصف میشم میرسم به یه حس قشنگ که با همه وجود احساسش می کنم!! حسی که گاهی کم میشه گاهی هم تو اوجه! ولی هست، همیشه! فقط کافیه فرصت بدیم به خودمون تا ببینیمش!
چشمام رو نبستم رو مشکلاتم رو غصه هام رو دلتنگیهام رو نداشته هام! چشمام رو نبستم که نبینم گاهی در حقم نامردی میشه، گاهی اونجوری که حقمه باهام رفتار نمیشه یا از رفتارم اشتباه برداشت می کنن! همه اینا رو می بینم ولی می تونم راحت ببخشم می تونم بگذرم از بدی ها! چشمام رو نبستم که نبینم گاهی بدم گاهی بدتر!! ولی سعی می کنم کمتر اینجوری باشم! گاهی اشتباه می کنم گاهی اشتباه برداشت می کنم!!و...
چشمام بازه بازه ولی بازم این احساس رو دارم! یه احساس واقعی، حس قشنگِ خوشبختی!! و یادم هست که باید ممنون باشم از همه آدمای دور و برم که این احساس رو به من میدن!![]()
![]()
![]()
![]()
نمی دونم شما تا چه حد سریال رستگاران رو دنبال می کنین . این یه فیلمه و مطمئناً آخرش خوب تموم میشه ولی من شنیدم و دیدم کسی شبیه کاوه که حتی یه ذره هم بعد از کاری که کرده بود عذاب وجدان نگرفت!!!!
دیدم دختری رو که با کلی آرزو ، با یه دنیا دلبستگی تونست خانواده اش رو راضی کنه واسه ازدواج با پسری که فکر می کرد دوستش داره ، فکر می کرد مَرد شده و... یه هفته بعد از عقد محضری قرار بود جشن بگیرن ، تقریباً همه کارها انجام شده بود، روز قبل از جشن خونه پدری دخترک پر بود از مهمونایی که از شهرستان اومده بودن ، پر از هیجان و شادی و بگو بخند... ولی همه سراغ داماد رو می گرفتن که چرا از داماد خبری نیست؟ ... دخترک که همه اون روز بهش می گفتن عروس خانم! با داماد! تماس گرفته بود که ببینه کجاست چرا خبری ازش نیست؟... یهو انگار دنیا رو سرش خراب شد و رفت تو یه اتاق، وقتی رفتن سراغش از بهت نمی تونست حرف بزنه شایدم نمی دونست چه طوری باید به بقیه بگه ! فقط چشمای خیسش نشون از یه اتفاق بد بود ... پسرک بدون هیچ دلیل موجهی فقط گفته بود بخاطر ناراضی بودن مادر و خواهرش منصرف شده همین !!!!! همه مات و مبهوت به دخترک نگاه می کردن ... صحبتا و پادرمیونی های بقیه هم هیچ تأثیری نکرد! روز بعد روزی که قرار بود پر باشه از شادی و خنده همه با چشمای نگران و قیافه های بهت زده وسایلشون رو جمع کردن و برگشتن شهر و دیار خودشون و دخترک موند و یه دنیا غصه و سؤال و چرا و چرا و چرا ....
الان دو سال و نیم از اون ماجرا میگذره شاید اگه این سریال رو نمی دیدم یادم می رفت دخترک اون روزا چی کشیده و چی میکشه این روزا !!... اون روزا از دست اون نامرد و این روزا از این قانون مسخره و پردردسر کشور ما!!! بعد از این همه مدت هنوز نتونسته با همه نامردی که در حقش شده بود طلاق بگیره!!!!!!!؟؟؟!!!! همه معتقد بودن بخاطر نامردی که کرده حق دخترک اینه که مهریه اش رو بگیره ... دو سال دوندگی و از این دادگاه به اون دادگاه رفتن حق دخترک نبود ولی قوانین مردسالار و مزخرف کشور ما داره عمر و آینده دخترک رو هم ازش میگیره....
جالبه بعد از این همه نامردی خانمی که قاضی جدید پرونده شده بهش گفته بود برگرد سر زندگیت!!!!! خیلی دوست دارم اون خانم رو ببینم و بگم اگه دختر خودت بود همین حرف و می زدی ؟؟!!!!
همه جا قانون واسه اینه که اگه در حقت نامردی شد بتونی حقت رو بگیری ولی حالا همین قانون شده بلای جون !!!! و هیچکس نیست بگه دو سال زندگی و جوونی دخترک چی میشه؟ آبروی رفته اون و خانواده ش چی میشه؟؟ جواب نگاه های غریبه و آشنا رو کی باید بده؟؟؟؟ هیچ جای قانون ننوشتن که چرا کسی اون پسر رو به جرم نامردی بازخواست نکرد؟؟!!! هیچ جای قانون ننوشتن حالا که یه بار زندگی دخترک نابود شده بیاین کمکش کنیم تا بتونه دوباره زندگی کنه ....
کاش زندگی هم مثل فیلم آخرش خوب تموم می شد!! کاش اون قاضی یه لحظه دخترک رو شکل دختر خودش می دید!!
اين روزا اتفاقاي عجيبي مي افته
... نميدونم شايد اينا همش نشانه هاي يه فاجعه باشه!!!! شايد به خاطر همون خورشيد گرفتگي بويو باشه!!! شايدم كار روح بانو يوميول باشه!!!
(آخه من هميشه ميگفتم كاش من يه بانو يوميول داشتم)!![]()
به هر حال طي چند روز اخير يكي دو تا از پست هاي قبلي به طور عجيب غريبي حذف شده البته از اين بين يكي از پستها رو خودم حذف كردم! ولي بقيه چي شده نميدونم!!!!؟؟؟؟؟!!! و اين مطلب «زندگي يعني تلافي... شايد» چند روزي بود كه در قسمت مديريت ديده ميشد ولي تو بلاگ ديده نميشد ولي حالا هست فقط حول و حوش 25 نظر خصوصي و غير خصوصي مربوط به اون حذف شده!!!!! (مطالب بعضي از اون نظرا اونقدر قشنگ بود كه ميخواستم تو اولين آپ بعد از امتحانات تو بلاگم بذارم![]()
![]()
) اول گفتم شايد بلاگم هك شده؟!!؟؟ ولي نشده؟!!!؟
اگه ربطي به جومونگ نداشته باشه فقط چند تا گزينه مي مونه كه نمي دونم كدوم دليل واقعيشه!
1- بلاگفا با من مشكل پيدا كرده؟!!
2- جناب دنياي مجازي! از اون مطالب خوشش نيومده؟!!!
3- مشكل از منه و من حالم خوب نيست!!؟؟!! ![]()
4- اون مطالب اصلاً وجود نداشتن !!!!؟؟؟؟![]()
5- ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ...
بدجوري بهش دل بسته بود اونقدر كه حاضر بود هر كاري كنه واسه داشتنش، واسه با هم بودنشون. قرار بود با هم باشن واسه هميشه .... اما يه روز همه چيز به هم ريخت كاخ آرزوهاش خراب شد ... دخترك ديگه نميخواست باهم باشن، پسرك هر كاري ميكرد تا بدست بياردش ولي نشد! دخترك از آدماي جديد از آينده جديد مي گفت .... همه چيز به خاطر موقعيت، شغل، تحصيلات و پول بود!!؟؟!!!! كه اون نداشت ... دخترك به همين سادگي زير تمام حرفاش زد و از تمام اون دلبستگيها گذشت و رفت .....
o o o
2 سال بعد ...
o o o
بدجوري دلبسته بود اونقدر كه حاضر بود بخاطرش هر كاري كنه، ازش خواسته بود بهش اعتماد كنه و اون باور كرده بود. قرار بود چند ماه بعد .... اما پسرك دانشگاه قبول شد... اين براش يعني موقعيت جديد آينده جديد و.... دخترك بهش گفته بود ميري همه چيز يادت ميره!!! گفته بود بي جنبه نيستم!!! يادم نميره .... يه هفته از رفتنش نگذشته بود كه براي دخترك از همكلاسيهاش تعريف ميكرد از اين كه يه خواهر پيدا كرده اينجوريه اونجوريه!!! دخترك فهميده بود كه داره يه اتفاقايي مي افته ولي ... آخر همون ترم كه رسيد يه روز فهميد پسرك با همكلاسيش، هموني كه ميگفت مثل خواهرمه، ازدواج كرده!!!!!؟؟؟؟؟ !!!!! همه چيز به خاطر موقعيت، جنبه ، پول و... بود!!!!! پسرك به همين سادگي زير تمام حرفاش زد و گذشت و رفت .....
تا اطلاع ثانوی هرگونه تصمیم گیری ممنوع!!!!
فعلا می خوام بمونم! دلبستگی هام اینجا بیشتره...

گاهي چقدر تصميم گرفتن سخته... اين روزا بدجوري گير كردم بين موندن و .... دارم سعي مي كنم خوب فكر كنم و درست تصميم بگيرم اما مي ترسم از تصميم گيري ... از اين كه نكنه اشتباه كنم... نكنه اونجوري نباشه كه فكر مي كنم ... نكنه اونجوري نشه كه فكر مي كنم ... مي ترسم از اين كه يه روزي به اين نتيجه برسم كه اين يه فرار بود از واقعيت هاي اطرافم ... نمی دونم ... دعا كنين بتونم درست تصميم بگيرم ... خدايا كمكم كن تو اين برزخ ...
یه طرف منم با کلی دلبستگی هام ... یه طرف خیلی چیزای متفاوت که میشه داشته باشم....
چند روز پيش، آخر وقت داشتم كم كم وسايلم رو جمع و جور مي كردم برم خونه كه بابا اومد، مي گفت اين دور و بر كار داشته، حالا اومده اگه كار من تموم شده با هم بريم. كلي ذوق كردم كه آخ جون يه بار بدون اين كه بگم بالاخره يكي يادش اومد من خسته ميشم و اومده دنبالم!، ولي از پاساژ كه رفتيم بيرون ديدم از ماشين خبري نيست و آقاي پدر پياده تشريف دارن!!؟!
قرار شد با تاكسي بريم، به ايستگاه تاكسي كه رسيديم اونقدر شلوغ بود كه بايد يه دو سه ساعتي منتظر ميشديم و پدر فرمودند هوا خوبه پياده بريم؟ منم با اينكه خيلي خسته بودم ولي گفتم بريم!
انگار ماه و خورشيد و فلك در كار بودن كه من و بابا پياده تشريف ببريم!؟!!![]()
تو راه وقتي كنار بابا راه مي رفتم خستگي يادم رفته بود و سعي مي كردم يادم بياد آخرين باري كه تو خيابوناي اين شهر كنارش راه رفتم كي بوده!!؟!!
ولي هرچي فكر كردم يادم نيومد! واقعاً نمي دونستم چند وقته با بابام كنار هم راه نرفتيم؟؟! با مامان زياد بيرون ميرم ولي با بابا... ![]()
تمام مدت تو مسير به گذشته فكر مي كردم به روزايي كه سعي مي كردم قدم هام رو تندتر بردارم تا ازش عقب نمونم ! يا روزاي دورتر كه بعضي وقتا بهونه مي گرفتم و بابا مي دونست اما بغلم مي كرد!!![]()
![]()
...
حس عجيبي بود ... يه جورايي داشتم ذوق مرگ ميشدم و از طرفي دلم ميخواست گريه كنم؟؟!!
؟!! ... باورم نميشه چقدر دلم واسه اين لحظه ها تنگ شده بود! ... يه ذره كه به خيال خودم بزرگتر شده بودم اونقدر درگير كار و درس و دانشگاه و بيرون رفتن با دوستام بودم كه اين چيزا يادم رفته بود!؟! ... چقدر قشنگ بود حسِ بودن بابا كنارم ... خدايا اين لحظههاي ساده اما قشنگ رو هيچوقت از من دريغ نكن...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خدايا مرسي ... چقدر چيزاي خوب تو زندگيمون زياده ولي ما بي توجه و ساده از كنارش رد ميشيم !!....
اين روزها دلم مي خواهد با تو بگويم
از روزهايي كه نبودي
از لحظههايي كه نديدي
از حرفهايي كه نشنيدي
اين روزها ميخواهم با تو بگويم
از رفتارهاي عادي
از روزهاي ساكت و آرام
از ثانيههاي خسته
از غصههاي بيشمار
از لبخندهاي تلخ و خنده هاي دروغين
از تمام چيزهايي كه فرصتي نبود يا ندادي براي گفتنش
اما...
تو باز هم نيستي
مثل تمام روزهايي كه نبودي
نبودنهاي تكراري
... و لحظههاي من سكوت ميكنند
تلخ تر از هميشه.

فراموشی رو تمرين كن...
شاد باش حتي اگه شده به ظاهر!!
لبخند به لب داشته باش در اوج نگرانيها و ناراحتيها!!
شايد نباشي، ولي طوري رفتار كن كه بقيه فكر كنن خوشبختي!!
شايد روزي واقعاً همين ها باشه!... شادي، خنده، خوشبختی.فراموشی... شايد تونستي دنيا رو از رو ببري!!!