تبليغاتX
گریه کن دلت سبک شه...

اين روزا اتفاقاي عجيبي مي افته ... نمي‌دونم شايد اينا همش نشانه هاي يه فاجعه باشه!!!! شايد به خاطر همون خورشيد گرفتگي بويو باشه!!! شايدم كار روح بانو يوميول باشه!!! (آخه من هميشه مي‌گفتم كاش من يه بانو يوميول داشتم)!

 به هر حال طي چند روز اخير يكي دو تا از پست هاي قبلي به طور عجيب غريبي حذف شده البته از اين بين يكي از پست‌ها رو خودم حذف كردم! ولي بقيه چي شده نمي‌دونم!!!!؟؟؟؟؟!!! و اين مطلب «زندگي يعني تلافي... شايد» چند روزي بود كه در قسمت مديريت ديده مي‌شد ولي تو بلاگ ديده نمي‌شد ولي حالا هست فقط حول و حوش 25 نظر خصوصي و غير خصوصي مربوط به اون حذف شده!!!!! (مطالب بعضي از اون نظرا اونقدر قشنگ بود كه مي‌خواستم تو اولين آپ بعد از امتحانات تو بلاگم بذارم) اول گفتم شايد بلاگم هك شده؟!!؟؟ ولي نشده؟!!!؟

اگه ربطي به جومونگ نداشته باشه فقط چند تا گزينه مي مونه كه نمي دونم كدوم دليل واقعيشه!

1- بلاگفا با من مشكل پيدا كرده؟!!

2- جناب دنياي مجازي! از اون مطالب خوشش نيومده؟!!!

3- مشكل از منه و من حالم خوب نيست!!؟؟!!

4- اون مطالب اصلاً وجود نداشتن !!!!؟؟؟؟

5- ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/31ساعت 4:9 PM  توسط زهره  | 

بدجوري بهش دل بسته بود اونقدر كه حاضر بود هر كاري كنه واسه داشتنش، واسه با هم بودنشون. قرار بود با هم باشن واسه هميشه .... اما يه روز همه چيز به هم ريخت كاخ آرزوهاش خراب شد ... دخترك ديگه نمي‌خواست باهم باشن، پسرك هر كاري مي‌كرد تا بدست بياردش ولي نشد!  دخترك از آدماي جديد از آينده جديد مي گفت .... همه چيز به خاطر موقعيت، شغل، تحصيلات و پول بود!!؟؟!!!!  كه اون نداشت ... دخترك به همين سادگي زير تمام حرفاش زد و از تمام اون دلبستگي‌ها گذشت و رفت .....

o o o

2 سال بعد ... 

o o o

بدجوري دلبسته بود اونقدر كه حاضر بود بخاطرش هر كاري كنه، ازش خواسته بود بهش اعتماد كنه و اون باور كرده بود. قرار بود چند ماه بعد .... اما پسرك دانشگاه قبول شد... اين براش يعني موقعيت جديد آينده جديد و.... دخترك بهش گفته بود ميري همه چيز يادت ميره!!! گفته بود بي جنبه نيستم!!! يادم نميره .... يه هفته از رفتنش نگذشته بود كه براي دخترك از همكلاسي‌هاش تعريف مي‌كرد از اين كه يه خواهر پيدا كرده اينجوريه اونجوريه!!! دخترك فهميده بود كه داره يه اتفاقايي مي افته ولي ... آخر همون ترم كه رسيد يه روز فهميد پسرك با همكلاسيش، هموني كه مي‌گفت مثل خواهرمه، ازدواج كرده!!!!!؟؟؟؟؟ !!!!! همه چيز به خاطر موقعيت، جنبه ، پول و... بود!!!!! پسرك به همين سادگي زير تمام حرفاش زد و گذشت و رفت .....

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/02/28ساعت 8:55 AM  توسط زهره  | 

به خودم اولتیماتوم دادم:

تا اطلاع ثانوی هرگونه تصمیم گیری ممنوع!!!!

فعلا می خوام بمونم! دلبستگی هام اینجا بیشتره...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/02/28ساعت 8:54 AM  توسط زهره 

گاهي چقدر تصميم گرفتن سخته... اين روزا بدجوري گير كردم بين موندن و .... دارم سعي مي كنم خوب فكر كنم و درست تصميم بگيرم اما مي ترسم از تصميم گيري ... از اين كه نكنه اشتباه كنم... نكنه اونجوري نباشه كه فكر مي كنم ... نكنه اونجوري نشه كه فكر مي كنم ... مي ترسم از اين كه يه روزي به اين نتيجه برسم كه اين يه فرار بود از واقعيت هاي اطرافم ... نمی دونم ... دعا كنين بتونم درست تصميم بگيرم ...  خدايا كمكم كن تو اين برزخ ...

یه طرف منم با کلی دلبستگی هام ... یه طرف خیلی چیزای متفاوت که میشه داشته باشم....

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/22ساعت 4:1 PM  توسط زهره  | 

چند روز پيش، آخر وقت داشتم كم كم وسايلم رو جمع و جور مي كردم برم خونه كه بابا اومد، مي گفت اين دور و بر كار داشته، حالا اومده اگه كار من تموم شده با هم بريم. كلي ذوق كردم كه آخ جون يه بار بدون اين كه بگم  بالاخره يكي يادش اومد من خسته ميشم و اومده دنبالم!، ولي از پاساژ كه رفتيم بيرون ديدم از ماشين خبري نيست و آقاي پدر پياده تشريف دارن!!؟!  قرار شد با تاكسي بريم، به ايستگاه تاكسي كه رسيديم اونقدر شلوغ بود كه بايد يه دو سه ساعتي منتظر مي‌شديم و پدر فرمودند هوا خوبه پياده بريم؟ منم با اينكه خيلي خسته بودم ولي گفتم بريم! انگار ماه و خورشيد و فلك در كار بودن كه من و بابا پياده تشريف ببريم!؟!!

تو راه وقتي كنار بابا راه مي رفتم خستگي يادم رفته بود و سعي مي كردم يادم بياد آخرين باري كه تو خيابوناي اين شهر كنارش راه رفتم كي بوده!!؟!! ولي هرچي فكر كردم يادم نيومد! واقعاً نمي دونستم چند وقته با بابام كنار هم راه نرفتيم؟؟! با مامان زياد بيرون ميرم ولي با بابا...

تمام مدت تو مسير به گذشته فكر مي كردم به روزايي كه سعي مي كردم قدم هام رو تندتر بردارم تا ازش عقب نمونم ! يا روزاي دورتر كه بعضي وقتا بهونه مي گرفتم و بابا مي دونست اما بغلم مي كرد!! ...

حس عجيبي بود ... يه جورايي داشتم ذوق مرگ مي‌شدم و از طرفي دلم مي‌خواست گريه كنم؟؟!!؟!! ... باورم نميشه چقدر دلم واسه اين لحظه ها تنگ شده بود! ... يه ذره كه به خيال خودم بزرگتر شده بودم اونقدر درگير كار و درس و دانشگاه و بيرون رفتن با دوستام بودم كه اين چيزا يادم رفته بود!؟! ... چقدر قشنگ بود حسِ بودن بابا كنارم ... خدايا اين لحظه‌هاي ساده اما قشنگ رو هيچوقت از من دريغ نكن...

خدايا مرسي ... چقدر چيزاي خوب تو زندگيمون زياده ولي ما بي توجه و ساده از كنارش رد ميشيم !!....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/02/09ساعت 5:48 PM  توسط زهره  | 

اين روزها دلم مي خواهد با تو بگويم

از روزهايي كه نبودي

از لحظه‌هايي كه نديدي

از حرفهايي كه نشنيدي

اين روزها مي‌خواهم با تو بگويم

از رفتارهاي عادي‌

از روزهاي ساكت و آرام

از ثانيه‌هاي خسته

از غصه‌هاي بي‌شمار

از لبخندهاي تلخ و خنده هاي دروغين

از تمام چيزهايي كه فرصتي نبود يا ندادي براي گفتنش

اما...

تو باز هم نيستي

مثل تمام روزهايي كه نبودي

نبودن‌هاي تكراري

... و لحظه‌هاي من سكوت مي‌كنند

تلخ تر از هميشه.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/02/07ساعت 6:53 PM  توسط زهره  | 

فراموشی رو تمرين كن...

شاد باش حتي اگه شده به ظاهر!!

لبخند به لب داشته باش در اوج نگراني‌ها و ناراحتي‌ها!!

شايد نباشي، ولي طوري رفتار كن كه بقيه فكر كنن خوشبختي!!

شايد روزي واقعاً همين ها باشه!... شادي، خنده، خوشبختی.فراموشی... شايد تونستي دنيا رو از رو ببري!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/02/02ساعت 11:40 AM  توسط زهره  | 

خودتو راحت كن و فكر كن كه جبران گذشته ست

از منم ميگذره اما، به دلت چاله نسازي

اومدي بكشني بشكن، از من ساده چي مونده

قبل تو هركي بوده، تمومِ تار و پود سوزونده

تو هم از يكي ديگه، سوختي و مي خواي تلافي باشه

بيا اين تو و دل و باقي احساسي كه مونده

دل ما اونقده پاره ست موندنش مرگ دوباره ست

آسمونِ سينه ما خيلي وقته بي ستاره ست

هميني كه باقي مونده واسه دلخوشي تو بشكن

تيكه تيكه هامو بردن آخرينشم تو بكَن

نمي خوام بگذره عمري خسته شي واسه فريبم

يقه تو نمي گيره هيچكس، آخه من اينجا غريبم

بزن و برو عزيزم مثل هركس كه زد و برد

طفلي اين دل كه هميشه به گناه ديگرون مُرد

نفرتت رو از غريبه سر يك غريب خراب كن

خنده كوتاه من رو بيا گريه كن عذاب كن

مهمم نيست كه چه جرمي يا گناهي اين سزاشه

باقي دلم يه مشت خاك همينم مي خوام نباشه

عقده هاي يك شكست و خالي كن سر دل من

ديگه متروك مونده و سرد خاك پير ساحل من

از نگاهات خوب مي فهمم كه تو فكرت يه فريبه

بازي بسه پاشو بشكن من غريب و تو غريبه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/01/26ساعت 11:3 AM  توسط زهره  | 

هميشه از دست دادن چيزايي كه دوست داريم يا كساني كه برامون مهم هستن سخته... خيلي وقتا بعد از رفتن اونا انگار دنيا به آخر رسيده!!! و با اينجور فكرا  شروع به اذيت كردن خودمون مي‌كنيم! ... اينجوري خيلي از چيزاي خوب دوروبرمون رو نمي‌بينيم خيلي از چيزاي خوب رو نمي فهميم... گاهي با خودمون فكر مي‌كنيم نبودنشون نامرديه!، واسه همين سخت مي‌بخشيم! اما ...

نمي‌گم كار آسونيه ولي به خاطر خودمون هم كه شده بايد سعي كنيم راحت ببخشيم... خيلي وقتا واقعاً بايد يه جور ديگه ديد! اونوقت مي بينيم با كار اونا دنيا به آخر نرسيده هنوز ادامه داره! هنوز چيزاي زيادي هست كه برامون مهمه، هنوز آدماي زيادي هستن كه ما براشون مهم هستيم! بازم چيزاي خوب دوروبرمون زياده ... ! و فكر كردن به چيزايي كه از دست داديم فقط باعث عذاب بيشتر خودمون ميشه!! آخه بيشترِ آدما راه خودشون رو مي‌رن و حتي پشت سرشون رو هم نگاه نمي‌كنن كه ببينن كارشون با بقيه چه كرده، گاهي حتي به كارشون فكر نمي كنن! و اونوقته كه ما فقط خودمون رو عذاب ميديم! ... همه چيز رو نميشه فراموش كرد و گذشت، ولي ميشه از اهميتش كم كرد، ميشه كمرنگش كرد...  

به چيزاي خوبي كه دارين فكر كنين... اولش سخته اما بي تأثير نيست... سعي كنين مهربون بمونين فقط به خاطر خودتون! شايد از ديد بعضي‌ها اين نوعي خودخواهي باشه ولي اين خودخواهي قشنگه! ... يه بار امتحان كنين ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/01/20ساعت 6:7 PM  توسط زهره  | 

مردي جوان پريشان و آشفته نزد شيوانا آمد و با حالتي زار و به هم ريخته گفت: «به هر كسي محبت مي‌كنم جوابم را با گستاخي و بي احترامي مي‌دهد و از مهرباني من سوء استفاده مي‌كند و نمك مي‌خورد و نمكدان مي‌شكند. شما بگوييد چه كنم! آيا طريق مهر و محبت را رها سازم و همچون خود آنها بي‌رحم و خودپرست شوم و به فكر منافع خودم باشم؟!»

شيوانا با لبخند گفت: «وقتي كسي به ديگري محبت مي‌كند و در حق انسان‌هاي اطراف خودش مهرباني و شفقت به خرج مي‌دهد اين كار را فقط به خاطر آنها انجام نمي‌دهد بلكه اولين فردي كه از اين عمل مهربانانه نفع مي‌برد خود شخص است كه احساسي آرامبخش و متعالي وجودش را فرا مي‌گيرد و بركت و شادي و عشق در وجود و زندگي او گسترش مي‌يابد. اگر آنها جواب محبت را با فريب و دغل مي‌دهند و از مهرباني تو سوءاستفاده مي‌كنند، تو هرگز نبايد فضاي پاك و آرام و باصفاي دل خود را به خاطر افرادي اين چنيني تيره و تار كني. هرچه اطراف تو را فريب و نيرنگ بيشتر فراگرفت تو به خاطر خودت و به خاطر آرامش و تعالي روح و روان خودت عاشق‌تر بمان و چراغ مهرباني را در دل خود خاموش نكن. در واقع به خاطر خودت هم كه شده هميشه عاشق بمان!»

برگرفته از سري داستان‌هاي شيوانا - مجله موفقيت

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/01/17ساعت 10:56 AM  توسط زهره  | 

سلام...

سال نو مي خوام دوباره شروع كنم... مي خوام دوباره خودم باشم، تنهاي تنها... می خوام فراموش کنم بدیهایی رو که در حقم کردن... شما هم بیاین تو سال جدید بقیه رو ببخشیم بخاطر همه بلاهایی که حقتون نبود اما به سرتون آوردن! بیاین به خودمون قول بدیم ما بد نباشیم حتی واسه اونایی که بدی کردن! واسه اونایی که فقط به خودشون فکر می کنن ! مطمئنا خدا حواسش هست!!!بذارین فکرکنن بردن!!! بذارین خوش باشن با همین خیالشون!

يه دنيا دلم گرفته... از خودم ، از خودم ، از خودم! از سادگيم، از این که فکر می کردم کسانی که می شناسم مثل خودم بی شیله پیله هستن! از حماقتم!! از آدما! آدمای خودخواه!، از غریبه هایی که همیشه یه غریبه هستن! از همه چيز! ... دارم سعي مي‌كنم دوباره خودم رو بسازم، اينبار محكم تر ، بهتر و صبورتر - سخته ولي من مي‌تونم 

شايد امسال سالي بود پر از اشتباه! پر از شايد!؟! ... شايدم سالي پر از تجربه!! تجربه‌هاي تازه و... شايد قبلاً خيلي به احساسم اعتماد داشتم ولي ديگه اينطوري نيست، چون يادگرفتم گاهي آدما با همه احساسشون اشتباه مي‌كنن! گاهی چشما دروغ میگن!... سالی که نامردی زیاد دیدم! سالی که فهمیدم خیلی ها فقط رو هوا حرف می زنن!! ... به هر حال گذشتيم و گذشت...

انگار تنها حسي كه هيچوقت اشتباه نيست اينه كه هنوز هم با همه وجود حس مي‌كنم خدا خيلي دوستم داره، خيلي! هنوزم هوامو داره ! هنوزم چه بخوام چه نخوام كمكم مي كنه... ممنونم خدا که اینقدر دوستم داری

منتظر مطالب جدیدم در سال جدید باشید هنوز خیلی مونده ولی سال نو پیشاپیش مبارک

+ نوشته شده در  شنبه 1387/12/24ساعت 9:4 AM  توسط زهره  | 

من پذيرفتم شكست خويش را

پندهاي قلب دور انديش را

من پذيرفتم كه عشق افسانه است

اين دل درد آشنا ديوانه است

مي روم شايد فراموشت كنم

با فراموشي هم آغوشت كنم

مي روم از رفتن من شاد باش

از عذاب ديدنم آزاد باش

گر چه تو تنها تر از من مي روي

آرزو دارم ولي عاشق شوي

آرزو دارم بفهمي درد را

تلخي برخوردهاي سرد را ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/29ساعت 10:32 AM  توسط زهره  | 

 

و اگر آدم هم مثل من آدم بود

و دلش ني لبكي بود حزين

مي سراييد به اندازه يك حنجره در گوش زمان

قطعه شعري از عشق

كه همين عشق سرآغاز من و عالم بود

قبل از اين بود جهان يكه و در تنهايي

ظلماتي كه يقين ماتم بود

پس جهان بي من

يا من بي عالم

بود چيزي كه در آن چيز وجودي كم بود

و تويي جان جهان

نيز منم كالبدي

ارزشي بود اگر

بودن ما

با هم بود

(محمد بهزاد اخگر دوست)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/23ساعت 8:28 AM  توسط زهره  | 

بعد از مدت ها سلام

دوباره دلتنگی ها و تنهایی هام باعث شد بیام و بنویسم

دلم گرفت از اين روزا ، از اين روزاي بي نشون

از اين همه دربدري ، از گردش چرخ زمون

دلم گرفت از آدما ، از آدماي مهربون

از اين مترسكاي پست ، از همدلاي همزبون

تو هم كه بي صدا شدي ، آهاي خداي آسمون

آهاي خداي عاشقا  ، تويي فقط دلخوشيمون

آره دلم خيلي پره ، از غماي رنگ و وارنگ

از جمله دوست دارم ، دروغاي خيلي قشنگ

دلم گرفت از اين روزا ، از آدماي مهربون

از تو كه با ما نبودي ، از اون خداي آسمون

از اون خداي آسمون ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/01/28ساعت 1:47 PM  توسط زهره  | 

گاهي اين بلاگ فرصت خوبي بود براي فرار از خستگي ها و تنهايي هام !

شايد هيچ وقت حرف دلم رو نگفته باشم ولي اينجا مي شد با همه سكوتت حرف بزني !

شايد اين آخرش باشه !

+ نوشته شده در  جمعه 1386/08/04ساعت 10:57 AM  توسط زهره  |